Sunday, November 22, 2009

شروع

از ديشب رژيم و از فردا ورزش شروع ميشه.ديشب موقع رفتن خونه كاهو و گوجه و خيار وليموترش و مقداري گريپ فروت خريديم و رفتيم.قرار شد از اين به بعد شبها به هيچ جه برنج نخوريم وحجم غذامون را هم بياريم پايين با ورزش تا ببينيم افاقه ميكنه يا نه

Tuesday, November 17, 2009

تولدي ديگر





ديشب تولد شوشوي عزيز بود تصميم گرفته بوديم از قبل كه شام بريم يك رستوران خوب .از يكي از دوستام پرسيدم رستوران لمون را بهم پيشنهاد داد از آنجايكه بايد رزرو ميكرديم و دوستم هم شمارشو نداشت زود رفتيم كه شايد بگذارند بشينيم ساعت 8 اونجا بوديم محلش توي محوطه ساختمانهاي سامان خيابان شيراز بود.محوطه خيلي زيبايي داشت خود ساختمان رستوران هم خيلي خوشگل بود دو طبقه بود كه بالاش تراسش بود كه توي هواي سرد ميپوشوننش.گارسونها بسيار مودب و خوش برخورد بودند معلوم بود آموزش ديده هستند جريان با منوي انواع نوشيدني كه از روي اسماشون نميتونستي متوجه بشي چي توشونه شروع شدكه آمد برامون توضيح داد ما هم انتخاب كرديم و راضي بوديم بعد منوي پيش غذا و غدا را آورد كه اون هم مثل قبلي بود ما سالاد سزار و كالاماري كه همون هشت پاي سوخاري بود را انتخاب كرديم و خيلي راضي بوديم براي غذاهم فيله مينيون و فاهيتا را انتخاب كرديم كه اونها هم خيلي خوب بودند.در اخر منوي دسر را آوردند كه متاسفانه ما ديگه جا نداشتيم.

ما قبلا رستوران زياد رفتيم ولي تا حالا نشده بود كه از همه چيز رستوران خوشمون بياد و راضي باشيم.خودمونيما چه تبليغي براش كردم.

خلاصه كه هم هچيز عالي بود من كه مشتري شدم .شب خيلي خوبي بود








Saturday, November 07, 2009

امروز روز اول هفته انقدر غرم مياد كه نگو نميدونم چرا .يعني اصلا دليل خاصي نداره فقط غر دارم چكار كنم خوب؟حتي حوصله خودمم ندارم نميخوام ناشكري كنما خداروشكر همه چيز خوبه فقط من روي مود نيستم.تازه اين بافتني هم اعصابمو خورد كرده از روي يك مدل دارم ميبافم كه درست معلوم نيست چكار كرده جلوشو بافتم يك كم از پشتش را هم شروع كردم حالا فكر ميكنم كه اشتباه بافتم. كلي فكرمو مشغول كرده هم نميخوام بشكافم هم نميتونم اينجوري ادامه بدم يعني كلا ول معطله نميدونم چي كنم.قاطي وپاتي

Sunday, November 01, 2009

گيلان







شمال خوب بود رفتيم انزلي دهكده ساحلي.شهرك خوبي بود بزرگ و خلوت هوا هم كه عالي بود ابري و خنك با شبنم هايي كه تو هوا آدم را قلقلك مدادند.خداييش گيلان به نظر من خيلي قشنگتر و دلچسب تر از مازندرانه روز دوم به پيشنهادانجانب قرار شد بريم قلعه رودخان بعد هم ماسوله البته ماسوله را تقريبا هممون يكبار رفته بوديم ولي هيچكس از قلعه رودخان چيزي نميدونست من فقط يادمه دانشگاه يه چيزهايي خونده بودم و تو اينترنت هم عكساشو ديده بودم.جادش كه خيلي قشنگ بود تا جايي كه شد رفتيم بالا و ماشين را پارك كرديم وارد جنگلي شديم كه يك راه سنگي بدون پايان داشت پرسيديم گفتند 1ساعتي رفت و برگشت تو راهيد خلاصه راه افتاديم به سمت بالا بدون هيچ تجهيزاتي چشمتون روز بد نبينه كه هم ليز بود هم شيب داشت هم خدا خيرشون بده 2000 تا پله رفتيم بالا باورتون نميشه كه توي اون سرما ما چجوري عرق ميريختيم و به خودمون فحش ميداديم تازه چقدر هم من قر شنيدم. كلا الان كه فكر ميكنم خيلي خوشگل بود مناظري را ديديم كه تا حالا نديده بوديم ولي خوب يك كاري را كرديم كه هركسي نميكنه.البته از حق نگذريم درست بهمون گفتن 1 ساعت راهه!!!چون ما 30/11 راه افتاديم 4 رسيديم پايين.



روز بعدش رفتيم مرداب و كنار دريا



جاي همگي خالي

Sunday, October 25, 2009

امروز مهمان دارم البته كارهامو تقريبا كردم.ولي خيلي خستهام و خوابم مياد.خدا به خير كنه.
فردا ميخوام برم حسن آباد كاموا بخرم يك مدل پيدا كردم ميخوام زود ببافمش .من عاشق پاييز و زمستانم با بافتني
پس فردا قراره بريم شمال اينم خوبه يعني فكر ميكنم استراحت خوبيه اگه بشه بيشتر بافتنيمو اونجا انجام بدم خيلي خوب ميشه.
فعلاكه مثل قبل همه چيز خوبه خداروشكر.

Sunday, October 18, 2009

بالاخره تصميم خودم را بعداز مدتها گرفتم و استعفامو نوشتم دادم به مديرم .ازم توضيح خواست منم دلايلم را گفتم ايشان هم گفتند من نميتونم كسي را مجبور به موندن بكنم اگه واقعا تصميمتو گرفتي باشه ميفرستم براي جناب مديرعامل
خلاصه بعد از يك هفته مدير عامل منو صدا كرد اتاقش. روي همه مواردي كه من نوشته بودم يك ربعي صحبت كرد و هرچي كه من ميگفتم يك چيزي ميگفت.آخرش هم گفت من نميگذارم بري وهر كي هم ازت پرسيد بگو من نگذاشتم
خلاصه نشد كه نشد مثل اينكه ناف منو با اين شركت بريدن تا ببينيم خدا چي مي خواهد.

Wednesday, September 23, 2009

حق يا نحق؟

يه چند روزي با چندتا از دوستامون رفته بوديم كلاردشت.هوا كه خيلي عالي بود هم خيلي خنك بود و هوا مه گرفته همونجور كه من دوست دارم.همه چيز خيلي خوب بود يك روز هم رفتيم نمك آبرود سوار سورتمه برقي شديم تجربه جالبي بود توي جنگل لابلاي درختها سر ميخورديم ميومديم پايين
ما 10 نفر بوديم خوب 4 روز اونجا بوديم همه غذاهارم خودمون درست ميكرديم دو وعده كه كباب داشتيم مردها درست ميكردند ولي بقيه وعده ها را من درس كردم چون آشپزي را خيلي دوست دارم و اصلا هم از اين قضيه ناراحت نيستم چون خودم مسئوليتش را به عهده گرفتم ولي چيزي كه من را ناراحت ميكرد مدام اين بود كه همه كار نميكردند و ظرف شستن و جمع كردن و آماده كردن سفره تميز كردن ويلا و.... را بايد بقيه انجام ميدادند ولي اين مربوط به همه نميشد و بعضي اوقات من مجبور ميشدم كارهاي ديگه اي هم انجام بدم كه اصلا دلم نميخواست ولي مجبور بودم.اين مسئله باعث شده بود كه من از دست دوستام ناراحت بشو و احساس اجحاف بهم دست بده.وطوري بشه كه اونجوري كه بتايد از سفرم لذت نبرم حالا نميدونم اين تقصير خودمه يعني سخت ميگيرم يا اينكه حق با منه؟

Tuesday, September 08, 2009

پاييز

دوباره داره بوي پاييز مياد و من خيلي خيلي خوشحالم وقتي هوا ابريه و نسيم خنك پاييزي مياد انگار روحم تازه ميشه وانرژي هر كاري را دارم حس دوست داشتنم بيشتر ميشه و زندگيمو با تمام وجودم بيشتر وبيشتر دوست دارم.

Tuesday, July 21, 2009

تعطيلات تابستاني

مدتيه ديگه نمينويسم اينجا البته نه به اين معني كه به اينجا سرنزنم نه چون هر روز ميام و صفحات ديگران را ميخونم ولي تقريبا 90 درصد اونها راجع به شرايط موجود مينويسن براي همين شايد ديگه حرفي ندارم كه بگم و شايدم خجالت ميكشم راجع به چيزاي ديگه بنويسم وقتي همه همراهند.
خلاصش كه 17 روزي تعطيلات تابستاني داشتيم .5روز رفتيم دبي خوب بود كمي استراحت و خريد كرديم بقيش خانه بودم مشغول درست كردن يك پازل بسيار سخت كه حسابي سرم را گرم كرد نتيجه اي كه بعد از اين تعطيلات گرفتم اين بود كه من بلد نيستم بشينم تو خانه البته شايد اگه مجبور بشم يك فكري براي خودم بتونم بكنم.حتي تو خانه موندن هم بلدي ميخواد.

Saturday, May 30, 2009

كفش يا ماكت؟



امروز صبح يكي از همكارانم اومد و يك كفش كتاني سفيد پوشيده بود همه بهش گفتيم مبارك باشه.گفت خانمم از كيش برام آورده



رفت بيرون ظهر كه برگشت آمد تو اتاقمون روي كفششو نشان داد گفت: گرفت به زير در دستشويي پاره شد تقصير آقاي فلانيه با اون چشم شورش





خلاصه رفت و دو ساعت بعد برگشت گفت: دو ساعت پيشو يادتونه حالا ببينين كف كفشم هم درآمد




ما ديگه از خنده روده بر شده بوديم حالا واقعا به نظر شما تقصير چشم شور همكارمون بوده يا جنس بد كفش كه احتمالا هم چيني بوده؟